
تجربه ی بودن را با مطلبی با عنوان " تاملی در نگاه عارفانه " به روز کردم.
برای دوستانی که مدتیست به سیب سر نزده اند : مدتیست که تجربه ی بودن را به عنوان وبلاگ اصلیم انتخاب کرده ام.
داشتم یک مجله گرافیک را ورق می زدم که نوشته ای در پایین یکی از صفحات توجهم را به خودش جلب کرد . آن نوشته تقریبا چنین چیزی بود " چگونه گفتن به اندازه ی چه چیز گفتن مهم است". یاد نادر ابراهیمی افتادم که در نامه ای به همسرش می نویسد : "گاهی احساس می کنم با این که حرف درستی می زنیم ولی زهر ِ بد گفتن آن ، جلوی پذیرشش را می گیرد. خیلی وقت ها این ، نفس حرف های تلخ نیست که دو طرف را می آزارد ، بلکه چگونه گفتن آنهاست که غمی عمیق بر دل می نشاند ( نقل به مضمون)" . بد نیست تمرین کنیم که حتی حرف های تلخ را با همدلی بگوییم.
سلام به دوستان خوبم که در این دو سه ساله ی اخیر به وبلاگ من سر می زدند و با لطف و محبت ، مرا به نوشتن ترغیب می کردند. نوشته ام را اینگونه آغاز کردم تا بگویم از اینجا نیز رفتنی شدم ولی به جایی بهتر ؛ جایی که با دوستان عزیزم جمع شده ایم تا در کنار هم بنویسیم.
مدتی بود نمی نوشتم ، گیر ِ بزرگی در زندگیم نداشتم ، شاید قبضی بود که این روزها کم کم دارد از بین می رود و امیدوارم بسطی به همراه داشته باشد.
در مورد خانه ی جدیدم در همانجا توضیحات کافی را داده ام. اسم وبلاگ جدیدم
تجربهء بودن
البته این نکته را هم بگویم که سیب را نخواهم بست. حرفهایی هست که فقط در سیب می توانم بنویسم و بس. هر بار که در سیب نوشتم ، در تجربه بودن ، خبر آن را خواهم گذاشت. من با سیب کارهای زیادی دارم.
مدتي رفت و نبود. فكر كردم نكند آن رهگذر هميشه در فكر ِ محله مان اتفاقي برايش افتاده باشد. احوالش را از اين و آن پرسيدم ؛ يكي گفت خبر ندارم ، ديگري گفت : ميگن از اين محل رفته ، نفر سومي هم گفت : به نظرم مياد گرفتنش. و من كه كمي با او دمخور بودم ، احساس كردم هيچ كدام از اين اتفاقات نيفتاده است. بعدها فهميدم كه آن رهگذر عجیب، از محله ي ما نرفته ، بلكه براي قدم زدن و فكر كردن به محله ديگري مي رود : هر روز عصر از سر کوچه تاكسي سوار مي شود و سه خيابان بالاتر پياده شده و قدم مي زند و هر روز 10 بار بيمارستاني كه در آن خيابان هست را دور مي زند ، گاهي گلي مي خرد ، داخل بيمارستان مي شود و ساعتي بعد با لبخندي بر لب از آنجا خارج شده ، روي اولين صندلي مي نشيند ، ده دقيقه اي گريه مي كند و بعد سوار تاكسي شده و بر مي گردد.
رهگذر غمگين ، يك عادم عاديست ، كاملا عادي ؛ از خودم مي پرسم : مگر هر آدم عادي چقدر راز دارد كه اين همه پيچيده به نظر مي آيد؟
اینجا چراغی روشن است
سلســــــله جلســــــــــــــات ارائه کــــــتاب
-----------------------------------------------------------------------------------------
هفته نخست : اندیشــــــــــــه
--------------------------------------------
24 تا 28 فروردین 87/ هر روز ساعت 12 تا 2
مشهد/ بلوار شهید باهنر/ دانشگاه فردوسی/ دانشکده ریاضی / سالن دکتر بزرگ نیا
--------------------------------------------------
شنبه 24 فروردین 87
دین در ترازوی اخلاق (در باب اخلاق سکولار و اخلاق دینی)/ ابوالقاسم فنایی/ نشر صراط/ 1385
ارائه دهنده : یاسر میردامادی
---------------------------------------------
یکشنبه 25 فروردین 87
لوح محفوظ/ استيون پينكر/ انتشارات پنگوئن/ سال 2003
ارائه دهنده : بهزاد سروري
------------------------------------------------
دوشنبه 26 فروردین 87
مارکس و سایه هایش/ مصطفی رحیمی / با مقدمه ی احسان نراقی / نشر هرمس/ 1383
ارائه دهنده : لادن احمدیان
------------------------------------------------
سه شنبه 27 فروردین 87
شجاعت ِ بودن/ پل تيليش/ ترجمه ی مراد فرهادپور/ شركت انتشارات علمي فرهنگي/ چاپ سوم : 1384
ارائه دهنده : محمود مقدسي
----------------------------------------------
چهارشنبه 28 فروردین 87
نظريه انتقادي مكتب فرانكفورت در علوم اجتماعي و انساني/ حسينعلي نوذري/ انتشارات آگاه / 1384
ارائه دهنده : رضا محمدی
-------------------------------------------
برگزارکننده : سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی دانشکده ریاضی دانشگاه فردوسی مشهد
جهاددانشگاهی سازمان دانشجویان برگزار می کند:
کارگاه های فلسفه ی دین و منطق کاربردی
مدرس: آقای یاسر میردامادی
زمان: - فلسفه دین: ساعت ۱۰ تا 12 روز پنجشنبه
- منطق کاربردی :ساعت 12 تا 2 روز پنجشنبه
مکان : دفتر مرکزی جهاددانشگاهی داخل دانشگاه فردوسی.
دوستان گرامی توجه کنند که کارگاه ها از تاریج 22 فرودین ماه آغاز خواهد شد.
دوستان گرامی که ثبت نام نکرده اند می توانند برای اطلاعات بیشتر با شماره 8832355 دفتر مرکزی جهاددانشگاهی تماس بگیرند.
گفت : به راز مهمي پي بردم.
پرسيد : چه رازي؟
جواب داد : اينكه هيچ كدوم از لحظات ما قابل برگشت نيستن.
گفت : يعني ؟
جواب داد : يعني اينكه ما هر لحظه رو فقط يك بار تجربه مي كنيم ؛ كودكي رو ، جواني و ميانسالي رو ...
به فكر فرو رفته بود و پرسيد : و اين يعني اينكه ما هر لحظه كه ميگذره بيشتر تموم ميشيم.
خنديد و گفت : آره و تازه اينكه ما هر لحظه هم ممكنه بميريم.
ابروهايش در هم رفته بود گفت : پس خيلي عجيب و حيرت آوره ...
آرام و زير لب گفت : خيلي عجيبه ، خيلي.
--------------------------------------
پاورقي :
من شادم.
هيچ اتفاقي در اين هستي ِ بي نهايت و اين زمان سرمدي نيفتاد جز اين كه دقايقي از عمر بي نهايتِ هستي سپري شد و چشمهاي انساني كه دقيقه اي بيش نمي پايد به رازآميزي آن خيره ماند ، و سالي ديگر از دقيقه ي كوتاه عمرش سپري شد.
سال ديگري در حيرت گذشت و چيزهايي فهميدم و كارهايي كردم ؛ در زيبايي هايي غرق شدم ، براي رنج هايي گريستم ، از حقارت رفتارهايمان به تنگ آمده و فرياد زدم ، و به دنبال چيزي دويدم كه اين دقيقه ي رها شده در زمان سرمدي را برايم روشن سازد . و تو در اين مدت ، بارها زل زدي به چشمانم و پرسيدي: " در اين سالي كه هنوز باقي مانده است ، با مرگ چگونه اي و با زندگي چطور؟ شجاعت تجربه ي كدام يك را يافته اي؟ آنقدر فهميده اي و تجربه كرده اي كه نه از ترس مرگ _ كه به شوق زيستن _ زندگي را انتخاب كني ، يا آنكه حاصل زيستن و انديشيدنت ، به برتري ِ مرگ گواهي مي دهد ؟" و تو بارها از من خواستي كه انتخاب كنم و من كه هر روز بيشتر از قبل در حيرت فرو مي رفتم ، هر بار به تو مي گفتم : " آه ، چقدر تجربه هست كه من نداشته ام و چه بسيار پنجره كه من آن را نگشوده ام. من در اين سال ، بيشتر از هميشه در شناختِ هستي و زندگي و مرگ شكست خورده ام. بگذار اين شكست ها پنجره هاي جديدي را برايم بگشايند. من اين روزها ، غرقه شدن در حيرت را برگزيده ام ؛ به دنبال اينم كه عاشق بشوم ؛ چيزي جز از جنس عشق ورزيدن ( به هستي ، خدا يا ديگري ) مرا آرام نمي كند. من اين روزها بيشتر از هميشه ، هوس غرق شدن دارم. تا سرحد ِ نيازي كه يك انسان مي تواند داشته باشد ، مي خواهم از خودم خالي شوم. "
و تو هر بار در حالي كه به چشمان خيس من زل زده اي در دلت براي آرامشم دعا مي كني و بيمناكي از اين زندگي سراسر حيرت ِ من ولي مي داني كه من هنوز هم سرمستم و از اين مستي سرشارم.
بگذار آرزويم را به عنوان يك هيچ در اين هستي ِ بزرگ و حيرت زا ، در اين ساعت هاي پاياني ِ سال با تو بگويم. من آرزو دارم و از خدا مي خواهم :
جنگ ( اين منفور هميشگي ام ) براي هميشه از ميان برود.
فقر ، نداري ، گرسنگي و رنج ، انسانهاي ضعيف را در گذران اين دقيقه ي كوتاه عمرشان ، به حال خود وا گذارد.
( و اگر خواسته ي عميقم را بگويم ، اين است كه جهان ِ ديگري بشود ؛ خالي از اين همه بي عدالتي و ظلم و كينه و جنگ و حصارهايي كه آزادي انسانها را حتي در عميق ترين لايه هاي وجودشان از بين مي برد و ... )
هستي را چنان بفمم كه سراسر روشني باشد و از دل ِ اين فهم ، اراده اي استوار براي زيستن پيدا كنم.
آنچه را مي توانم تغيير دهم و هر روز بر اين توانايي تغييرم افزوده شود.
آنچنان كه فكر مي كنم ، عمل كنم و شكاف بين فكر و عملم هر روز كمتر شود.
من اين روزها بيشتر از هميشه مي خواهم و از صميم ِ وجود در پي اينم كه ذهن خدا را بخوانم ( در طبيعت ، درا نسانها و در متن مقدس) و از خدا چشم مي خواهم براي ديدن ، گوشي براي شنيدن ، قلبي براي احساس كردن و انديشه اي براي يافتن. برايم دعا كن.
دوستي كه اندكي بزرگ تر از من است ، مي گفت خيلي از اين مسائلي ( مثل معنا و مرگ و زندگي و خدا و ... ) كه اين روزها با شور و هيجان درگيرش هستي ، در آينده كمرنگ مي شوند و چيزهاي ديگري جاي آنها را مي گيرد. او چنان صحبت مي كرد كه معنايش اين بود : " چندان جدي نگير ، زمان همه ي اين ها را محو مي كند". ولي من نتوانستم و نمي توانم باور كنم . تو خودت مي داني كه چگونه درگيرم ، و از روز و شبهايم باخبري ؛ از تو مي پرسم : آيا من آنگونه شده ام ؟ در آن روزها كه تو هستي چه چيزي جاي اين مسائل را گرفته است ؟ آيا هنوز هم مثل امروز ، فكر مي كني زندگي ِ بدون شور و شيدايي زندگي نيست ؟ برايت دعا مي كنم ، برايم دعا كن.
سال 32 بود و مردی که می خواست خوب زندگي كند كشته شد.
سال 45 بود و مردی كه خوب زندگي كرده بود اعدام شد.
سال 56 بود و مردی كه خوبي ها را مي خواست شهید شد.
سال 65 بود و مردی كه ماندن خوبي ها را مي خواست در جنگ كشته شد.
سال 75 بود و مردی كه به خوبي ها مي انديشيد به زندان رفت ، مرد ديگري كه براي خوبي ها مي نوشت ، به طرز مشكوكي كشته شد.
سال 78 بود و آن مرد كه تازه داشت خوب بودن را تمرين مي كرد ، در حالي كه فرياد آزادي خواهي سر مي داد ، كشته شد.
سال 86 بود و سكوت بود و سكوت ، و مرد هاي زيادي كه به خوبي مي انديشيدند ، به زندان مي رفتند يا زير بار زندگي له مي شدند ، و حل مي شدند در اين روزگار ِ بدعهد و تيره.
و در همين روزها بود كه تو از من پرسيدي : " دوست داري شهيد بشوي ؟" و من جواب دادم : " اگر خونم هدر نشود ، آري" . ولي آنچه در برابرم بود ، تاريخ خونهايي بود كه نان و قدرت شده بودند براي كساني كه حتي معنی خوبی را نمی دانستند .
اين روزها دلم براي 2 چيز بيش از همه مي سوزد : اول ، براي آنهايي كه كشته شدند تا با خونشان خوبي ها را جاودانه كنند ولي اژدهاي بدي آن را نوشيد و قدرت گرفت و بعد هم براي هم سن و سالان خودم كه در بهترين سالهاي عمرمان ، بدترين تصاوير را از زندگي مي بينيم؛ زندگي مي توانست خيلي زيبا تر از اين باشد .
ولی در ميان همه ي اين بدي ها دلم روشن است ، چرا كه هنوز هستند كساني كه به خوبي ها می اندیشند و خوب زندگي مي كنند و اگر لازم باشد ، براي خوبي مي ميرند ولي اين درس را هم از تاريخ گرفته اند كه هيچ خوني بر روي زمين بهشت نخواهد آفريد. خون آدم هاي خوب نشانه ي اين است كه خوب بودن با هر شرايطي و با هر وضعي سازگار نيست و اگر اينگونه بود ، آن خوبي نيست ، دورويي و دروغ است.
می گفت :" اومدم بمونم ولي نمي دونم مي تونم يا نه. " و زل زد به ديواري كه روبروش بود و تلاش مي كرد با چشمهاش نفوذ كنه توي ديوار و بتونه پشت اونو ببينه. بهش گفتم : " تا آخر شب هم اينجا بشيني نميتوني از ديوار رد بشي" . جواب داد : مطمئني ؟
- خب آره. اون ديوار از آجر و سيمان و ايناس ، معلومه كه نمي توني ازش عبور كني؟
- اگه شد چي ؟ به خودت نگاه كن. ميخواي بگم الان تو درونت چي ميگذره ؟
- آره ، بگو .
- الان داري به اين فكر مي كني كه اون ميتونه ، فقط من مي ترسم اگه با چشماش نفوذ كنه توي اون ديوار ، همه بفهمن كه اون يه موجود عجيبه و ممكنه از دستش بدم.
- نه ، اصلا هم به اين فكر نمي كردم. من نگران اينم كه وقتي چشم هات نفوذ كنه توي ديوار ، ديوار روي سرمون خراب بشه.
- مگه اينو نميخواي ؟
- نه.
- ولي خودت بودي كه مي گفتي ميخوام هر چه زودتر بميرم. حالا زدي زيرش؟
- زيرش نزدم ، اين ديوار اگه بريزه ، ميريزه روي هردومون و من اينو نميخوام .
- هوووووم. به اون پروانه نگاه كن. اونم مي خواد از توي شيشه رد بشه. چقدر جالبه كه از پشت شيشه ميشه اونورو ديد ، اينطوري آدم ميدونه تلاشش براي نفوذ كردن توي اون براي چيه ، آخه ميبينه اگه رد بشه به چي مي رسه ولي از توي ديوار هيچ چي معلوم نيست. معلوم نيست كه حتي اگه نفوذ كردي توي اون و روي سرت خراب شد و مردي ، اونورش چه اتفاقي ميفته يا چيه ؟
- اه. بازم ... . من نميخوام. بيا همين ور ديوار بمونيم و اينقدر به اونورش كاري نداشته باش. بيا تا شب نشده با هم كلي حرف بزنيم. نگاهتم از روي اون ديوار بردار. من كه ميدونم اين نگاه از اون ديوار عبور مي كنه ولي از بعدش مي ترسم.
- نترس. يه چي ميگم ولي قول بده ناراحت نشي ولي من فكر مي كنم اگه نفوذ نكنم توي اين ديوار ، ديگه حرفام به دردت نمي خوره. ديگه نه به درد تو مي خوره و نه به درد خودم. راستي دقت كردي كه چقدر شبيه اون پروانه هستي . باور كن.
- من شبيه اونم يا تو ؟
فكر كنم خود تو بودي كه در آن سرماي ديوانه كننده ، كلاهت را از سرت برداشته بودي و مي خواستي سرت كمي هواي خنك بخورد تا از آن همه التهاب خلاص بشوي. باور كن كه من هم به اندازه ي تو ناراحتم ولي خب چه كاري از دست تو بر مي آيد؟ اصلا اگر اداره ی دنيا دست تو بود ، با آن چه كار مي كردي؟ فكر كن مثلا به تو بگويند: " آقاي فلاني كه اينقدر غصه ی بشريت را مي خوري ، اداره ي امور دنيا از امروز در دست شما ، بفرماييد " ؛ چه كار مي كردي ؟ مي دانم كه نمي داني ولي من مي دانم : در گوشه اي مي نشستي و به آدمهايي كه منتظر ِ تصميم تو بودند ، خيره مي شدي و به فكر فرو مي رفتي كه بهتر نيست به جاي اينكه اداره كنم ، نابودش كنم ؟ من و تو كه غريبه نيستيم ، يك كم فكر كن ، مطمئنا همين كار را مي كردي. حالا چرا اين حرف ها را زدم ؛ براي اينكه بگويم مهمترين كار براي من و تو ، اول از همه اين است كه مشكل خودمان را حل كنيم. بيا آنقدر ببينيم و بشنويم تا از خودمان بيرون بياييم و با بي نهايت ِ دنيا مواجه بشويم و تا جايي كه مي توانيم خوبي كنيم و دوست داشته باشيم ، آنگاه ببينيم چه مشكلاتي باقي مي ماند ، بعد براي آنها هم چاره اي مي انديشيم. به خدا من از دست تو كلافه شده ام. چنان قيافه ی فكر به خودت مي گيري كه فكر مي كنم قرار است همين بعدازظهر مشكل ِ هستي را حل كني و بعد از آن هم برويم تا ابد براي خودمان چاي بنوشيم و خوش باشيم ، ولي وقتي سوال مي كنم به چي فكر مي كني ، جواب تو اين است : " به هيچ چي ، راستش خودمم نمي دونم."
يه سوال ، من كه می دونم ، ولی از تو می پرسم : مگه من و تو يك نفر نيستيم ؟
- خب ، چرا.
- پس چرا اينقدر حرف همديگه رو نمي فهميم ؟
- آخه چي بگم ؟ شايد اينطوري بهتر بتونيم بزرگ شيم.
- بزار يه چيزي بگم : منم تا حدودي با تو موافقم ولي خب بيا و يك كم منطقي باش.
- آخه مگه ميشه ؟ توي همين يه ماه اخير ببين چه همه چيز بد و وحشتناك كنار گوشت اتفاق افتاد : غزه ، عراق ، سرمای شدید و این همه سختی برای آدمهای مثل خودت و مملکت هم که داره از دست میره و روز به روز بد تر میشه. اصلا مگه خود ِ تو نبودي كه اون روز توي خيابون مي گفتي اين شير كاکائو كه مي خوري ، طعم خون ميده و مگه ازم نمي خواستي كه بريم كنار خيابون تا بالا بياري . ميگفتي كه يك لحظه هم تصاوير كشتار قانا از جلوي چشمت نميره و اين روزها كه اسم غزه مياد ، بازم تموم روحت آتيش مي گيره. مگه خود ِ تو نبودي كه نشستي كنار خيابون و زار زدي و وقتي ازت پرسيدم چته ، گفتي : چرا اينقدر اين دنيا خشنه و چرا اينقدر بي عدالتي؟ و از اينكه هيچ كاري از دستت بر نمياد كلافه بودي ؟ آره همه ي اينا خود ِ تو بودي ، حالا چي ميگي ؟
- آره ، من بودم. خود ِ خود ِ من بودم ولي ببين الآن فكر مي كنم از دستمون كاري بر مياد . کلی به این موضوع فکر کردم. اول از همه اينكه خوش خيال نباشيم و طوري زندگي نكينيم كه انگار همه چي خوبه ، يك كم به خودمون سخت بگيريم و ببينيم و سعي كنيم اونايي كه سختي ميكشنو درك كنيم و بعد هم تلاش كنيم مشكلمونو با خودمون حل كنيم. باور كن اگه بتوني با خودت كنار بياي ، خيلي كار از دستت بر مياد. همين آدمايي كه دور و ورت هستن ، از همينها شروع كن و خوبي كني و سعي كن هي دايره دوست داشتنتو گسترش بدي ، همينجور كه پيش بره كارهاي بزرگ و بزرگ تري ميتوني انجام بدي. من به تو ايمان دارم ، باور كن.
- هووم. چي بگم؟ باور کن حوصله ادامه دادن این بحثو ندارم، ولی تو هنوز ادامه بده ، حرفات آرومم مي كنه.
- چی بگم؟ به چشمام نگاه کن ، من این روزا بیشتر از همیشه غمگینم ولی بیا بهم کمک کنیم تا اوضاع رو عوض کنیم.
ياد حرف پدربزرگش افتاده بود كه مي گفت : " آدما مرگو بو مي كشن. اونايي كه كم كم بايد برن ، يه جورايي اونو احساس مي كنن. يكي مي فهمه كه داره مي ميره ، يكي غمگين ميشه ولي نميدونه چرا. يكي بيخود و بي جهت دلش براي همه چي تنگ ميشه ، يكي همش از مرگ حرف مي زنه و از اين حرف زدن لذت مي بره و ... ، خلاصه اوني كه بايد بره ، يه طوري بهش الهام ميشه. "
اين روزا احساس مي كرد يه جورايي داره بوي مرگ رو ميشنوه . شايد فشار كار خستش كرده بود يا اينكه تفريح كافي نداشت و مدت زيادي ميشد به شهر خودشون نرفته بود ، داشت از پا درش میاورد. ولي به نظرش اين بار حالش يه جور ديگه بود. تازه وقتي نتيجه آزمايشو گرفت فهميد كه حسش بهش دروغ نمي گفته. اگه خیلی شانس مي آورد ، 5 ، 6 ماه زنده مي موند. وقتي اين خبر رو شنيد تا يه روز ِ كامل گيج ِ گيج بود. حتي حوصله اينكه از روي تختش بلند بشه رو هم نداشت. اصلا نمي دونست چه طوري بايد فكر كنه. نميدونست بايد ناراحت باشه يا نه؛ قطعا مي دونست كه خوشحال نيست. نشسته بود و از ديروز بدون اينكه بخوابه ، به مرگ فكر مي كرد ؛ همه چيز مثل يك فيلم بود. يه جورايي مي خواست اونقدر خسته بشه كه حسابي خوابش ببره و وقتي بلند شد ، احساس كنه فيلم تموم شده و دوباره زندگيشو مثل هميشه ادامه ميده. ولي خوابش برد و زياد هم خوابيد اما بعد از خواب ، اولين چيزي كه ديد ، نتيجه آزمايش بود و بعد خودشو كه توي آينه به چشم هاي پف كردش خيره شده بود. رفت سر يخچال و كمي آب خورد ؛ كره و پنير و نون رو گذاشت روي ميز و شروع كرد به خوردن ، تصميم گرفته بود بعد از اين صبحونه ، واقعيت رو قبول كنه و به اين فكر بكنه كه چه كار بايد كرد.
صبحونه كه تموم شد ، ديگه كم كم فهميده بود كه مي ميره ولي هنوز باورش نميشد ، يك كم روي خودش فشار آورد ولي نتونست باور كنه ، پس تصميم گرفت به كارهايي كه بايد بكنه فكر كنه و به خودش زمان بده كه باورش بشه. توي اين شرايط ، يه چيزی خيلي عجيب بود و اون هم اينكه ديگه به هيچ وجه بوي مرگ رو حس نمي كرد و كم كم داشت اونو زير پوستش احساس مي كرد.
*
اون شب خوابش نبرد و در حالي گه گهگداري از ترس مي لرزيد ، به فكر كردن ادامه داد. باز هم به زندگيش فكر كرد و به تلاشي كه كرده بود ، باورش شده بود كه مي ميره ولي هنوز باورش نمي شد كه همه ي زندگيش رفته و گذشته ، و اون الان تنهاي ِ تنها ، خودشه كه داره با مرگ مواجه ميشه ؛ مرگي كه انگار زير پوستش حركت مي كنه و از دستهاش ميره توي قفسه ي سينش و مي پيچه دور كمرش و ميره توي پاهاش و همينجور باز بالا مياد و پايين ميره و دنبال زماني مي گرده كه پوستشو پاره كنه و بزنه بيرون و بپيچه دور گردنش و خفش كنه. اون شب در حالی که داشت به مرگِ پدربزرگش فکر می کرد ، خوابش برد.
ادامه دارد ...
۱. بارها از خودم پرسيده ام كه آيا ساده كردن مطلبي پيچيده براي اينكه به فهم درآيد كار درستيست يا نه؟ اين چند روزه به اين فكر مي كنم كه اگر اين ساده كردن راهي به عميق تر ديدن نگشايد ، كار جدا غلط و مشكل سازيست.
اين روزها باز هم درگير زبان دين و تفسير اتفاقات ديني شده ام ؛ اموري چند وجهي و پيچيده و اغلب نمادين كه ساده كردن آنها ، بدون در نظر گرفتن امكان اينكه آيا مخاطب راهي به عمق خواهد گشود يا نه ، ممكن است همه مفاهيم را بي معني كرده و آنچه خالي از معني مي شود ، اندكي زرنگي كافيست كه معنايي باطل درون آن بگنجاني و از بار عاطفي موجود در آن استفاده كني تا باطلي را ترويج كني. ماجراي عاشورا نمونه خوبي براي اين مسئله است.
1. چيزهايي مي نويسم كه براي هيچ كس نيست ؛ نه براي تو و نه حتي براي خودم. چيزهايي مي نويسم براي واژها و كلمه ها. براي كلمه هايي كه فكر مي كنند از سوي خدا آمده اند و نورند و قرار است دنياي ما آدم ها را روشن كنند و جمله شوند و از دهان ما به قلب دوستانمان سرازير شوند يا از لاي سطور كتاب ها پرواز كرده و در ذهن مخاطبانمان آشيان كنند ؛ مثل همين جمله : " دركت مي كنم" كه اين روزها عجيب نمي فهممش. آنقدر با اين واژه هاش جلوي من رژه رفته كه همه چيزش به هم ريخته و صف كلماتش به هم پاشيده و گاهي اينطور به ذهنم مي آيد كه : درك مي كنمت " يا " مي درك كنمت" يا " مردكت كنيم " يا " درميكت كنم" يا " من كت در مي " يا ... و انگار كاملا خالي از معني شده است.
مدام دست مي كنم در قلبم و مي گردم دنبال واژه اي كه بتواند در دماي 30- درجه بايستد و از معناي خودش دفاع كند يا وقتي كه مرگ حروفش را مي بيند ، بايستد و بگويد با يك حرف كمتر هم معنا دارم و حتي با دو حرف و ... و دست آخر وقتي حرفي نماند جز يك الف حيرت زده بتواند هنوز خودش را اثبات كند. و به دنبال واژه اي مي گردم كه وقتي گرسنه است بتواند معناي گرسنگي را بي آنكه بريزد در واژه رنج يا مرگ ، نشان دهد و از همين حروف " گ ر س ن گ ي " به درستي در تركيبي عميق و معنا دار تمام آنچه بر يك آدم گرسنه ي دردمند مي گذرد را نشان دهد.
بي انصافي نمي كنم و نمي خواهم همه چيز را بر سر واژه ها خراب كنم . به جمله " دوستت دارم" به همراه يك نگاه عاشقانه و يك لبخند واقعي فكر كن. ببين چطور مي تواند يك كوه يخ را آب كند يا يك آتش بزرگ و بلند درست كند و يك نفر را از سر تا پا بسوزاند. نه ، واژه ها ضعيف نيستد ، خيلي هم قوي اند. خيلي بيشتر از آن چيزي كه فكرش را بكني. همين سه حرف " م ر گ " وقتي سر هم مي شوند و مي نشينند كنار واژه "مادر" تن آدم زا مي لرزاند يا وقتي مي نشيند كنار واژه من ، دليل يك عمر تلاش براي فهميدن زندگي مي شود و ... .
ولي مسئله چيز ديگريست. مسئله فريب كاري واژه هاست . واژه هاي فريبكار ، بدترين چيز دنيا هستند. گاهي باعث مي شوند يك نفر كشته بشود يا بالا بياورد يا ... .
2. دوستم مجيد به من مي گفت : " از واژه ها بايد در كنار چيزهاي ديگه استفاده كني. واژه هاي تنها معناشونو از دست ميدن. واژه ها رو بايد برد توي روح و همه جاشو بهشون نشون داد تا بي خبر از چيزايي كه توي اون ميگذره ، از دهن بيرون نيان و بدونن كه براي ريخته شدن در پاي چيزهاي بيهوده خلق نشدن و همينجور بي دليل مثل طناب نپيچن دور دست و پا و گردن آدمها و زندگي اونها رو به نفع خودشون مصادره نكنن.
بايد واژه ها رو فهميد و انتظار زياد ازشون نداشت. مثلا براي اينكه به يه نفر بفهموني كه فلان گل زيباست ، اونو ببر و گل رو بهش نشون بده . يا براي اين كه به كسي بفهموني دوستش داري ، ازش بخواه گوششو بزاره روي قلبت و صداي اونو بشنوه و اگر خواستي به كسي بفهموني كه دركش مي كني ، برو وايسا توي مشكلش و مثل اون باش و تا جايي كه از دستت بر مياد بهش كمك كن و ... " .
و مجيد كه اين حرف ها رو به من می زد ، عاشق شد ، بعدش سرطان گرفت و هي ضعيف و ضعيف تر شد تا مرد و من براي اينكه بفهمونم چقدر از مرگش ناراحتم ، سه روز به ديوار خيره شدم و چيزي نخوردم و مي خواستم نفس هم نكشنم تا بميرم ولي نشد و واژه هايي مثل عادت ، فكر ، زندگي ، فرصت ، ديگران و ... منو كشوند به جاي ديگه اي.
بگذريم. ولي بايد از واژه ها تشكر كرد اگر اونها نبودن ، خبر تولد يك نوزاد يا شكفتن يك گل يا رسيدن زمستون و باريدن برف رو چطور به هم مي داديم؟
برف مي بارد. از ديشب شروع كرده به باريدن و همينطور يك ريز و پي در پي ، گاهي تند و گاهي كند ، در كار باريدن است. سر شب كه براي خريد روزنامه بيرون می رفتم ( روزنامه اي كه نيامده بود ) حسابي شال و كلاه كردم تا مبادا اين دم ِ آخري سرما بخورم. واقعا زيبا بود : خيابان ِ پوشيده از برف و تك و توك ماشين هايي كه به آرامي حركت مي كردند و درخت هايي كه آرام و باوقار در دو طرف خيابان ، به آسمان در كشيدن نقاشي زمستاني اش كمك مي كردند و عابراني كه با دستان فرو برده در جيب ، آهسته و با احتیاط راه می رفتند تا زمين نخورند. همه چيز براي لذت بردن ِ من در اين شب زمستاني فراهم بود. نزديكي نانوايي يكي كه انگار از ابتداي خيابان را سر خورده بود و رسيده بود به من ، ايستاد و پرسيد :
- به زيبايي ِ برف و درخت ها و خيابون و مردم.
- يعني ميخواي بگي به خدا فكر نمي كني ؟
مسخره بود ؛ يك نفر ناشناس جلوي آدم را بگيرد و چنين سوالي بپرسد :
- منظورتون ؟
- هيچي. فقط اينكه قيافت به آدمايي مي خوره كه دارن به خدا فكر مي كنن.
خندم گرفت و پرسيدم :
- مگه قيافم چه شكلي شده ؟
خنديد و گفت :
- مهم نيست ، جواب منو ندادي؟
- خب چرا ، داشتم به خدا فكر مي كردم و به حرفهاي قديس بناونتوره. و به اينكه چطور ميشه توي اين دنيا با دوست داشتن انسانها و عشق ورزيدن به خدا زندگي كرد.
- بله. ديدي درست گفتم.
بعد ، دستش را بر روي شانه ام گذاشت و از من خواست چند دقيقه به برف هايي كه جلوي لامپ بزرگ يك مغازه مي درخشيدند نگاه كنيم. اين كار را كرديم و او كه انگار خيلي لذت برده بود ، دستكشش را در آورد ، با من دست داد و رفت. من هم كه روزنامه گيرم نيامده بود ، چند تا نان خريدم و آرام آرام ، به طوري كه زمين نخورم به سمت خانه به راه افتادم. باز هم به حرف هاي بناونتوره قديس فكر مي كردم : همه اجزاء جهان علائمي هستند كه ما بايد آنها را بفهميم . برگشتم و به خيابان پشت سرم نگاه كردم. و به چيزهايي فكر كردم كه در يك شب زمستاني مي توانستم در اين خيابان ببينم يا تصور كنم :
يك آسمان قرمز ِ در حال باريدن .
دو رديف درخت در كنار خيابان كه با برف پوشيده شده اند.
چند ماشين پارك شده در كنار خيابان.
چند عابر كلاه پوش كه به آرامي حركت مي كنند.
مغازه هاي دو طرف خيابان با چراغهاي پر نورشان و آدم هايي كه داخل مغازه ها با هم حرف مي زنند.
جوي آبي كه يخ بسته .
گربه اي كه محض بودن در فكر من ، از كنارم مي گذرد و نگاهي به من مي كند. ( من نمي دانم او هم از اين سرما و برف لذت مي برد يا نه ؟ )
و من كه تنها ايستاده بودم و لحظه هايي از عمرم را سپري مي كردم و در فكر ِ فهميدن هستي و خدا بودم.