
"می خواستم امروز از قصه ابراهیم بنویسم چرا که عید قربان و روز ابراهیم است و من نیز که گم شده ام را با ابراهیم شریک بوده و هستم ، او را هم قبیله ی خود و خودم را هم قبیله ی او می دانم. اما نوشتن از ایمان در این آشفته بازار گمگشتگی سخن گفتن از آب در دل کویری است که گرمای سوزانش تمام توانت را از بین برده و تو دیگر نه سراب می بینی و نه امید آب در دل می پروری ، چرا که مرگ در یک قدمی ات نشسته و خیره در چشمانت نگاه می کند. مسئله ی تو رسیدن به آب یا نرسیدن نیست. مسئله ، مرگ است که در چند قدمی تو نشسته."
اینها را نوشته بود و به من داد تا برایش در وبلاگ بگذارم. خسته تر از همیشه بود. سر به سرش گذاشتم. گفتم: " پسر دست از این ژست های روشنفکرانه بردار. بذار یک کم روحت نفس بکشه. خستش کردی از بس کتاب های جدی و حرف های جدی به خوردش دادی. ببین مردم چطور زندگی می کنند ، تو هم همون کار رو بکن و ... ". این حرف ها را که زدم ، نگاهم کرد و گفت: " هیچکی ندونه ، تو که می دونی تو درون من چه خبره ؟ می دونی تفاوت من با ابراهیم چیه؟ ابراهیم تردید داشت ، مضطرب بود ، نگران بود ولی با این همه امید داشت. من امیدمو از دست دادم پسر. من خسته ام. من امیدمو از دست دادم." بعد در حالی که تلاش می کرد جلوی گریشو بگیره ، بلند شد و رفت.
راستی چرا امیدش را از دست داده؟ غمگینم از آن لحظه که با بغض از پیشم رفت. من هنوز امیدوارم، خسته می شوم، نگران می شوم ، مضطربم ولی هنوز امید دارم. می دانم مدت هاست مرگ گریبانش را گرفته و رهایش نمی کند. گریبان مرا هم گرفته ، همه چیز را برایم علی السویه کرده ولی چرا او این همه به هم ریخته بود؟نمی دانم. دلم گرفته. در نگاهش غم غریبی بود. غمی که حتی در نگاه کسی که عزیزی را از دست داده هم آن را نمی بینی. تنها بود و نا امید.
هر روز می میری. این را گفت و رفت. من ماندم با خودم. با خودم که مدتی بود پر شده بودم از نوستالژی. با خودم که مدتی بود مرده بود و می مرد و مطمئن بود که خواهد مرد.گفتم دلیل حرفت را از کدام پنجره طلب کنم؟ گفت : از گل نیلوفر. گفتم کجاست؟ گفت در چشمانش. و من رسالت خود را یافتم : خیره شدن به چشمان صمیمی و مهربانش. پشت چشمهاش مرگ مرده بود و لبخند میزد آرامش صدایش به رویای تنهاییم. من خیره شدم، خیره ام ، خیره خواهم ماند تا شاید این تنها راه گریز از مرگ را با چشمانش تجربه کنم.
همه ی ما مجموعه ای از احساسات و عواطف گوناگونیم. مجموعه ای که هر روز ، موجی در آن بر می خیزد و موجی فرو می نشیند. همه ی ما مجموعه ای هستیم از ترس ها و دلتنگی هایی که هر روز تازه می شوند و چیزی بر آنها افزوده می شود. زندگی همه ی ما مجموعه ی باورها و اندیشه هاییست که هر روز تغییر می کنند. ما ، همه ی ما ، مجموعه ای از اموز ذهنی و عواطفی هستیم که دنیای ما را می سازند. عواطف ما با در و دیوار و میز و ماشین و آدمها و کتاب ها و موسیقی ها برخورد می کنند و انعکاس می یابند به درون ما ؛ ما را غمگین یا شاد و نا امید یا امیدوار می کنند. همه ی ما بر موج اتفاقات سواریم و متاثر می شویم از آنچه در جهانمان می گذرد.همه ی ما درگیر زندگی هستیم یا بهتر بگویم : دچار آن هستیم ، البته نه دچار به معنایی که سپهری مراد می کند؛ نه به معنای عاشق، دچار به معنای گرفتار. زندگی هر کدام از ما یک معمّاست ، یک کلاف سردرگم و پیچیده. همه ی ما انسانهای تنها و نگرانی هستیم که خیلی مواقع می خواهیم از خودمان فرار کنیم. هر کدام از ما ، همه ی این آدمهایی که در اطرافت می بینی ؛ در دانشگاه ، خیابان ، سینما ، کافی شاپ ، قبرستان و ... جزیره هایی هستیم که به هم سرک می کشیم ولی تنهاییم و با مرگ خودمان درگیر. همه ی ما مثل همیم: تنهاییم ، غمگینیم ، دلتنگیم ، می ترسیم و ... . همه ی ما آدمها ، از هر رنگ و نژاد و عقیده ای. همه ی ما موجودات دوپای اندیشنده ، همه ی ما انسانیم و گرفتار ، و در این مسئله با هم شریکیم. همه ی ما سزاوار ترحّمیم.
دوباره به همین وبلاگ برگشتم. نزدیک یک سال و نیم پیش یا شاید بیشتر بود که از اینجا رفتم تا با دوستانم در شبکوک بنویسم ولی شبکوک قصه ای شد طولانی تا اینکه بالاخره جمع شبکوکیمان به پایان رسید و من دوباره به خانه ی قبلیم بازگشتم .دوباره در اینجا می نویسم و باز با شما دوستان خوبم سخن می گویم.
همیشه وقتی سخن از نامجو به میان می آید ، همه از ساختار شکنی و تلفیق و
... می گویند و اینکه محسن نامجو زبان نسل ماست که بیان دردها و سرگشتگی
های ما را می کند. من هم با این حرف موافقم و چقدر آن اوایل که نامجو گوش
می کردم ، سرشار می شدم. ولی بعد ها کمی ترسیدم از نامجو. از اینکه زبان
گویای نسل ماست و البته باید بگویم نسل جوان تحصیل کرده ی ما (چرا که به
قول دوستی ، نامجو موسیقی همه پسند دانشجویی ماست . هنوز هم بعد از چند
سال از ظهور پدیده ی نامجو ، در میان غیر دانشجویان یا حتی بسیاری از
دانشجویان ، ساسی مانکن ، فلاکت ، عبدالمالکی و ... طرفداران بسیار بیشتری
دارند تا نامجو). داشتم می گفتم ، کم کم از نامجو ترسیدم برای اینکه
سرگشته بود ، برای اینکه ویران بود ، برای اینکه می گفت : شاید که آینده
از آن ما ، برای ا ینکه درد داشت و خیلی درد داشت. همه ی این ترس ها به
کنار ، من به این دلیل از نامجو می ترسیدم که همانند همه ی ما اهل ویران
کردن بود ، اهل چشم دوختن به ویرانه ها و بدبختی ها.
محسن نامجو له شده ، خرد شده و خسته است. محسن نامجو و کارهایش بخش هایی
از روح هر کدام از ما را در خود دارد. هر کدام از ما که مجموعه ای از
ناکامی ها ، ترس ها و اضطراب هاییم . حتی نامجو آیینه ی ماست که در
سرگشتگی خود غرقیم و حتی راهی نمی جوییم ، کتابی نمی خوانیم و تردید های
فلسفی و وجودی مان ، سالهاست که فقط به صورت نق زدن و گاه عصیان بروز می
کند و باز به طور ادواری فروکش می کند و دوباره زمانی دیگر و در جایی دیگر
سر بر می آورد و ما عادت می کنیم به تردید و شک و اصلا دل خوش می شویم به
وضعیت فلاکت بارمان. هر کدام از ما که به نامجو نگاه می کنیم بخش هایی از
وجود خودمان را می بینیم که گاه جرئت بروزش را داشته ایم یا نداشته ایم .
همه ی این حرف ها را زدم که بگویم ، دقیقا به این دلیل که نامجو بیان
دردهای و دغدغه های نسل جوان تحصیل کرده ی ماست ، من از او می ترسم و در
واقع از خودمان می ترسم. من از این همه اضطراب و ترس و سرخوردگی و نا
امیدی و ... می ترسم. هر وقت از نامجو چیزی می شنوم یاد فیلم آرامش با
دیازپام ده می افتم و اینکه نامجو هم مثل خیلی از ما خسته شده ، دارد می
برد و کم می آورد .
نامجو یک هنرمند است که معنای زندگی خودش را در هنرش می جوید و می جنگد و
فریاد می زند و خلاصه محسن نامجوست با مختصات خودش . از او باید بگذریم و
به نسلی نگاه کنیم که خراب تر از نامجوست ولی صدایی ندارد.در تنهایی بر
ویرانه ی شخصی اش می گرید و کسی نمی شنود او را. سرنوشت آنها از نامجو هم
عبور کرده. نامجو شاید دیگر بیان حال آنها نیست و من این روزها بیش از هز
چیز از این می ترسم. از این رنج ها و کم آوردن ها.
• دوست دارم خودم باشم . دوست دارم اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم ، دوست دارم آزاد باشم که هرچی میخوام رو انتخاب کنم.
رفتن ، رفتن و رفتن ، در هر کدام از این تکرارها ، حجمی از دل کندن نهفته است. هر بار که می روی ، از چیزی دل می بری و آنگاه که رفتن نهایی را تجربه می کنی ، بخواهی یا نخواهی ، از همه چیز باید بگذری. امروز به دوستی می گفتم این رفتن و سفر کردن ، گاهی مواقع می تواند ساختار تراژیک عالم و سرشت سوگناک آن را بیش از پیش برای انسان آشکار کند. دوباره دارم می روم، هرچند رفتنی تکراری و برای شروع ترم ، ولی انگار هر بار رفتنم تجربه ای از مرگ است. هر بار که دل بسته ای و می خواهی بروی و به ناچار باید دل بکنی ، تجربه ای از مرگ را از سر می گذرانی. تجربه ای که کم و بیش به تو نشان می دهد که از همه چیز باید دل بکنی و هیچ چیز به رسم و سیاق پیشین خود باز نخواهد گشت. اصلا همین رشد هم تجربه ای از مرگ است و به تعبیر دیگر ، هر روز از زندگی ، رازی از مرگ را در دل خود دارد. مرگ پایان فرصت و ظرفیت یک انسان برای دل بستن و تلاش برای رسیدن است. مرگ پایان امکانات فرد است و خب ، هر روز که بزرگ تر می شویم ، ناگزیر از جهان پیشین خود دل می کنیم ( و بعد این جهان رها شده ، جمع می شود در یک احساس نوستالژیک که با بویی یا صدایی یا تصویری ، دوباره در خیالمان زنده می شود).هر روز از زندگی یعنی یک روز شمارش معکوس به پایان فرصت و هر روز از زندگی یعنی یک مرگ. خیلی مواقع دوست ندارم رشد کنم و بزرگ تر شوم. حتی دوست دارم به امکانات و فرصت های جدیدی دست نیابم و دلبستگی های پیشینم را هم از دست ندهم. اغلب مواقع حتی اگر آینده ی شیرین تری در پیش باشد ، آنقدر تلخی دل کندن بر کامم اثر می کند که ترجیح می دهم اگر می شد در همان گذشته می ماندم و به آن شادی پیش رو نمی رسیدم ( هر چند که این روزها ، هر چه جلو می روند ، جز رنج و نا امیدی چیزی نمی افزایند.) خلاصه اینکه دل کندن از خانواده برای رفتن به سفر یا برای تحصیل چندان تلخ و دلهره آور نیست که بزرگ شدن. برای تحصیل یا هر کار دیگر می روی و بر می گردی یا حتی بر نمی گردی ولی چندان مهم نیست ، خودت را با خودت می بری ولی وقتی پای بزرگ تر شدن و رشد در میان است ، تو می روی ، ناچاری دل بکنی ولی بازگشتی در کار نیست ، حتی خودت را هم با خودت نمی بری ؛ هر لحظه ناگزیری خودت را دفن کنی و بروی. دلم همیشه برای خودم ، برای جهانِ لحظه ای قبل می گیرد و همواره مضطزبم ، مضطزب از رها شدگی بر روی خط زمان و بی خانمانی در هستی. هر روز که بزرگ تر می شوم ، مضطرب تر می شوم. کاش می شد زمان بایستد. | |
|
تابستان امسال که در پی خرداد پر تنش و اضطراب آور انتخابات رسید ، هیچ گمان نمی کردم به این صورت بگذرد. پر بودم از اضطراب و نگرانی و بیم و امید. و چیزی را تجربه کردم که تا پیش از این با این شدت تجربه نکرده بودم .در دو ، سه نوشته سعی می کنم کمی
درباره ی آن بنویسم. درباره ی اینکه چطور دغدغه ای حوزه به حوزه و بخش به
بخش روحم را پر کرد و وقتی فرصت دوباره نگریستن پیدا کردم ، دیدم چطور همه
ی روحم و اغلب لحظاتم را فراگرفته است. آن دغدغه ، دغدغه سیاست بود ، دغدغه ی فهم آن ، دغدغه ی رنج مردم در
زیر تصمیمات بزرگان ، دغدغه ی فهم قواعد قدرت ، پیش بینی تحولات آینده و
... و در کنار همه ی اینها ، پرسشی که هواره مطرح بود ، نسبت امر سیاسی با
معنای زندگی ، اخلاق و رنج و اضطرابات فردی بود ، چیزی که نه تنها پرسیدم
که تجربه کردم و نه تنها من ، که همه ی ما تجربه کرده و می کنیم ولی
زوایای آن چندان برایمان روشن نیست. و اینکه سیاست و آرمانهای سیاسی تا چه
حد می توانند وضعیت یک امر متعالی معنا بخش را پیدا کنند. اینکه چطور
آرمان سیاسی ( که البته آنجه منظور من است ) می تواند در نبود امکان
معنایی متافیزیکی ، همان رنگ و بو را به خود بگیرد و همان کار را انجام
دهد و اینکه چگونه می تواند چیزی از جنس ددغه
فرجامین شود و ... . این ها برخی از مطالبیست که مایلم در نوشته های بعدی
به آنها بپردازم ، البته اگر حوصله ای باشد و فرصتی پیش آید.
پیش از این در این وبلاگ از امید و نسبت آن با شادی و معنا داری سخن گفته ام و همچنان نیز آن را یکی از مهمترین پارامترها در مسئله معنا داری می دانم. اما پرسشی که اینبار می خواهم به آن بپردازم این است : اگر قبول کنیم پس از مشاهده و تجربه ی رنج های گوناگون در زندگی ، انسان بخواهد همّ خویش را مصروف کاهش رنج بکند و بنای زندگی خود را بر کاهش رنج بگذارد و از این طریق ، این کاهش رنج ، مطلوب نهایی او شده و زندگی اش را معنا دار کند ، بهتر نیست از امید به نا امیدی وارد شود؟
بگذارید برای فهم بهتر این پرسش ، معنای امید را با هم بکاویم تا مشخص شود چرا می پرسم برای زندگی آدمی ، امید کاراتر و بهتر است یا ناامیدی؟ : " امید داشتن یعنی اشتیاق در عین عدم بهره مندی ، ندانستن و نتوانستن" عدم بهره مندی ، زیرا هرگز به چیزی امید نداریم مگر اینکه آن را نداشته باشیم؛ ندانستن، زیرا امید همیشه متضمن نوعی جهل درباره تحقق اهدافی ست که به دنبالشان هستیم؛ نتوانستن ، زیرا هیچ کس به چیزی که تحققش بدیهی به نظر برسد ، امید ندارد.* طبق این تعریف و توضیح می توان گفت ، امید نه فقط تنشی منفی در ما ایجاد می کند بلکه سبب می شود حال حاضر را هم از دست بدهیم . وقتی دلمشغول آینده ی بهتری هستیم ، فراموش می کنیم یگانه زندگی ای که ارزش زیستن دارد، زندگی ایست که اینجا و اکنون در برابر دیدگان ما قرار دارد. به تعبیر ضرب المثل تبّتی ، لحظه ی حال و شخصی که روبرویم قرار دارد، همواره مهمتر از چیزهای دیگر است. به این تعبیر ، امید در پس ِ خود رنجی را به همراه خواهد آورد و زمان حال را نیز در سودای آینده ی بهتر که ممکن است با حضور مرگ ، هیچ گاه تحقق نیابد ( البته اگر آن آینده ، چیزی از سنخ باور به معاد نباشد ) از بین خواهد برد. حال اگر بگوییم که مطلوب اصلی و مقدّم در زندگی هر شخص ، کاهش رنج است ، باید بگوییم برای این کار ، شخص باید از امید به نا امیدی برسد و در جایی سکنی کند که دل به چیزی نبندد و امید خود را از هر آینده ی مطلوبی قطع کند تا رسیدن و نرسیدن به آن و قرب و بعدش ، آزارش ندهد. این همان آموزه ی بوداییست که " کنش ِ بی خواهش را توصیه می کند " و فرد را دعوت به بی تمنایی و ناامید شدن از هر آنچه در پیش روی اوست می کند. این اندیشه به ما می آموزد که تنها راه خروج از این چرخه ی رنج ، از بین بردن توهمات من ، و در نهایت از بین بردن خود من از طریق از بین بردن تمناها و آرزوهای آن است و در نتیجه ، کسی که به این مرحله از کمال برسد ، به عدم می پیوندد و اگر نرسید در تناسخی دیگر ، باز هم مقدمات رسیدن به این مرحله را طی می کند.
مطالب مطح شده در بند بالا ، چندان بی ربط و بی معنی نیست و باید بگویم ، اتفاقا بسیار تامل برانگیز و مهم است اما به نظرم دو ایراد بر آنها وارد است :
البته ممکن است بگویید آنکه معناداری را در کاهش رنج می داند و هدف محوری ای که برای زندگی خویش برگزیده ، کاهش رنج است از این طریق زندگی اش را معنا دار می کند و نقد دوم شما وارد نیست ، می گویم : آری ، این نقد به آن وارد نیست ، اما در مورد آن می توان گفت که طلب کاهش رنج به عنوان هدف محوری که طبق فرض با بریدن امید حاصل می شود ، خود ش امیدیست که گاه قرب و بعد به آن ( مخصوصا با توجه به ساختار تراژیک عالم ) می تواند متضمن رنج هایی از سنخی متفاوت باشد.
با تمام اینها ، هرچند مایلم بپذیرم که امید با تمام رنجهایش ، بر ناامیدی و دل کندن ترجیح دارد ، اما از آن سو نیز وسوسه ای مرا به سوی بی تمنایی می کشاند تا از آن طریق از بازی رنج ها خارج شوم. گمانم بر این است که هر دو سوی این قضیه تناقضات و مشکلاتی را در پی دارند اما باز هم در دفاع از امید می توان گفت :
امیدواری تلاش برای جستن معنا را زنده نگه می دارد اما نا امیدی صورت مسئله ی معنا را پاک می کند. نا امیدی در پی از بین بردن سوژه ی دارای تمایل ( و به طور کلی سوژه ) است ، در حالی که امید ، سوژه رابارور می سازد و به زندگی و تلاشش برای یافتن معنا جهت می دهد، علاوه بر اینکه امید متضمن شادی و رضایت نیز هست که این دو از مهمترین مطلوب های روانشناختی ما آدمیان هستند .
----------------------------------------------------
پاورقی :
این نوشته تا حد زیادی مرتبط با احوال این روزهای من و دوستانم نیز هست. از سویی امیدی تازه ، به زندگی ما گرما و معنایی بخشیده است و از سویی دیگر وسوسه ی ترک امید و آرمان رواقی ، بودایی که چیزی دیرپا در میان ماست ، همچنان به قوت خویش باقی است.
* "انسان و خدا ، یا معنای زندگی" ، لوک فری ، ترجمع عرفان ثابتی ، نشر ققنوس 1386
این روزها ، خیلی از نخبگان و سیاسیون و حتی مردم عادی به آینده ی حرکتی که در ایران در حال روی دادن است می اندیشند و در مجالس و جمع های دوستانه و فضاهای مجازی و ... به دنبال پیش بینی تحولات آینده ی این حرکت، سنجش توانمندی هر یک از طرفین نزاع و پیش بینی کنش و واکنش هر کدام هستند. در این میان اما نکته ای هست که به نظر من در بسیاری از این تحلیل ها و گفتگوها از قلم می افتد. آن نکته ی مهم و اساسی ، درک ابعاد فرهنگی ، اجتماعی و حتی فلسفی این جنبش است. آنچه می بینیم با تمام خشونت و پیچیدگی ای که در حال تحقق است و طرفین این نزاع را به چاره اندیشی وا داشته است ، تنها رویه ی ظاهری امری است که در حال رخ دادن است. این جنبش بیش از ابعاد سیاسی ، دارای وجوه اجتماعی قابل تامل و تا حد زیادی نگران کننده است. اگر با من هم رای باشید که انقلابات و جنبش ها ، نمود ظاهری تحولات و مسائل مهم و بحرانی فرهنگی و اجتماعی اند ، این ضرورت برایتان روشن تر خواهد شد که سخن گفتن و اندیشیدن بر روی این ابعاد ، بسیار مهم تر از پیگیری تحولات سیاسی آن و تلاش برای پیش بینی آن است. چرا که این حرکت ، ممکن است حتی به پیروزی ای برسد ولی باز هم مردم در آن شکست خورده باشند. چرا که توجه نکردن به مسئله ی اصلی ، در آوردن بیماری از کالبدی و دمیدن آن در کالبدی دیگر است.
در نوشته مختصری مثل این ، قطعا نمی توان به وجوه گوناگون و ابعاد نادیده ی این تحولات پرداخت اما تلاش می کنم تا حد امکان به برخی از آنها بپردازم. در ابتدا برخی از بحران ها و مسائل فرهنگی و احتماعی ای که ایران امروز و علی الخصوص نسل ما با آنها درگیر است را فهرست وار می آورم و سپس تلاش می کنم نشان دهم که چگونه این ها را که در کنار هم بگذاری میشود آن چیزی که امروز به عنوان جنبش سبز می شناسیم :
و....
همه ی اینها را که بر روی هم بگذاری می شود تلاش مردمی برای تغییر که حتی ممکن است اندک التفاتی هم به این مسایل نداشته باشند. اتفاقات و تحولات این روزها حاصل برایند بحران های گوناگونی است که همه ی ما را در وضعیتی بحرانی و مرزی قرار داده است. باید ابعاد گوناگون این حرکت را ببینیم تا در هر صورت بازنده نباشیم. کسی که بحران هویت را نادیده بگیرد ، حتی اگر به پیروزی برسد ، با نسلی آسیب پذیر مواجه خواهد بود. کسی که مبارزه کند ولی به شیوه ای غیر اخلاقی ، حتی اگر پیروز شود ، راه به بیراهه خواهد برد و ... . چشمانمان را باز کنیم ، ما در میان طوفانی عظیم قرار داریم که از 6 جهت راه را بر ما بسته است ، نخواهیم تحولات را تقلیل بدهیم. چشمانمان باید بازِ باز باشد. هزار مسئله ی گوناگون گریبان ما را گرفته است.
حداکثر تلاشم را کرده ام تا در فضای وبلاگ ، پای سرخوردگی از فضای سیاسی موجود و بحث ها و نظراتم پیرامون آنها را باز نکنم ، چرا که علاوه بر تعهدی که به دوستان شبکوکی کرده ام مبنی بر اینکه اگر بناست از سیاست در این صفحات سخنی به میان بیاید ، کلی و از منظری علمی باشد و از خبر رسانی شدن این سایت جلوگیری کنیم ، خودم هم مایل بوده و هستم که در مکانهای دیگری در این فضای مجازی ، نظرات سیاسی ام را بیان کنم. پس به همین دلیل در هر صورت این وبلاگ مسیر پیشین خودش را خواهد پیمود و البته چون نوشته های کسیست که دل در گرو اجتماع و سیاست و رنج ِخود و مردم پیرامونش دارد ، بازتابی از آنچه در سیاست و اجتماع این سرزمین و احوال نویسنده می گذرد را به طور غیر مستقیم در برخواهد داشت.
مطلبی که در این نوشته مایلم از آن سخن بگویم ، چندان بی ربط با تحولات اخیر نیست. مدعای این نوشته ی من این است که ما از منظر ارزشی در مورد سیاست و نحوه ی حکومت داری ، نوعی معلق بودن و بی ثباتی را تجربه می کنیم. خیلی از ما تصویر دقیقی از آنچه در عرصه ی سیاست و حکومت می خواهیم در سر نداریم. علت این امر شاید در مورد کسی چون من ، دلبستگی به منابع معرفتی گوناگون است. از سویی دل در گرو دینی دارم که فهم خاصی از آن در حال حکومت کردن است و من پایند به فهمی انسانی و متساهلانه تر هستم که به قدر کافی منسجم و منقح نیست و از سوی دیگر ، دلبسته حقوق انسانی و حاکمیت دموکراسی هستم ، همچنبن نه چندان لیبرالم و نه چندان مخالف لیبرالیسم ( اینکه می گویم لیبرال واقعی نیستم به این دلیل است که اگر لیبرالیسم را به جای اینکه یک ذات برخاسته از تعاریف بگیریم ، یک امر محقق در تاریخ و در گستره ای از جغرافیا بدانیم ، نقدهایی بر می دارد و نقاط ضعف قابل تاملی دارد و نسخه غربی آن ، در دل رسانه و سرمایه داری ، چندان چنگی به دل نمی زند .) . علاوه بر این دلبسته ی نقد پست مدرن ها بر اندیشه مدرن و سیاست نیز هستم. مسئله این است که ما نه اینیم و نه آن و نه می خواهیم این باشیم و نه آن. و مشکل این است که نسخه خاص خود را نداریم و اگر حتی به عنوان فرد بخواهیم در مورد ارزشهای مورد قبول در عرصه سیاست ، اتخاذ نظر کنیم ، به مجموعه ای پراکنده و تا حدی متناقض باور پیدا خواهیم کرد که حتی خودمان هم نمی توانیم نتایج و عواقب عملی و نظری آن را بپذیریم. نمی خواهم این را به همه تعمیم دهم. در مورد خودم که دانشجوی فلسفه ام و با اندیشه های غربی و تاریخ اندیشه در غرب و تحقق آن خصوصا در این 400 ساله اخیر تا حدی آشنا هستم ، می گویم که هرچند با شوق بسیار طالب آزادی و حقوق انسانیم و دموکراسی را بهترین شیوه در میان شیوه های موجود حکومت داری می دانم ، اما نمی توانم به ارزش های یکدست و قابل اطمینانی در عرصه سیاست قائل باشم ( مرادم در مورد یک سیستم حکومتی به طور کل و یکپارچه است نه ارزش های قابل بحث در عرصه ی سیاست به طور مجزا). بار دیگر مدعای اول این بند را تکرا می کنم : کسی مثل من ، و شاید بسیاری از همنسلان من و شاید پدران ما که از دل انقلاب 57 آمده اند ، به ارزشهای روشن و یکنواخت و دقیقی در مورد عالم سیاست قایل نیستند و این مسئله ، در این دوران ملتهب کنونی مرا نگران می کند ، چرا که در این میان باید بتوانیم تکلیف مطالبات خود را روشن کنیم و فقط نگوییم چه نمی خواهیم بلکه به درستی بدانیم چه می خواهیم و به نتایج این خواسته مان هم آگاه باشیم و هم آنها را بپذیریم.
من
سرنوشتم. من آینده ام ، من مرگم و من زندگیم. همه ی اینها در چیزی که من
هستم ، یکجا جمعند. من فردای دیروزم، جوان کودکیم و پیر ِ دوران جوانیم که
معلوم نیست باشد یا نه. من یک بار برای همیشه ام. یک بار ِ تکرار نشدنی ،
با جهانی پر از رنگ و شکل و حجم. من ترسم ، اندوهم ، شادی ام ، اضطرابم ،
دلخوشی ام ، بی تفاوتی ام و ... . من همه ی آن چیزی هستم که هستم و همه ی
آنچه نیستم و خواهم بود. من گریه و خنده ام و تعجبی ندارد اگر بگویم هستم
و نیستم. همه ی آنچه هستم و خواهد بود ، در همین
لحظه ی اکنون بر سرم می آید. می نشیند کنارم ، دستش را دور گردنم حلقه می
کند و می پرسد : از چه می ترسی ؟ می گویم : از خودم. می گوید : تو که
نیستی . می گویم : همین ، از همین می ترسم. می گوید: از مرگ می ترسی ؟ می
گویم : نه ، من مرگم ، من زندگیم ، من هستم و نیستم. می گوید : پس از چه
چیز می ترسی؟ می گویم : از اینکه همه ی اینها هستم. اگریکی از اینها بودم
نمی ترسیدم ، از این که همه ی اینها هستم می ترسم. نمی دانم کِی شادیم و
کِی شادی خواهم بود ، نمی دانم کِی اندوهم و کِی اندوه خواهم بود ، نمی
دانم کِی زنده ام و کِی می میرم. و در نهایت نمی دانم کدام عمل، کدام
سرنوشت را برایم خواهد آفرید. من از اینکه سرنوشتم می ترسم. ای کاش سرنوشت
نبودم. ای کاش زمان نداشتم، ای کاش نمی شدم، ای کاش مرگ بودم همیشه.
و
تو می دانی چقدر سخت است سرنوشت بودن.حتی اگر خدا می بودی هم سخت بود ولی
با این حال ، من سرنوشتم. من می ترسم، من از همه چیز می ترسم ، من از گریه
، خنده ، حال ، آینده ، زندگی ، مرگ و از همه و همه چیز می ترسم. من
تردیدم، اضطرابم ، خستگی ام. هر کس سرنوشت باشد می ترسد و من سرنوشتم.
این
روزها بسیار فکر می کنم که چرا نسل ما اینست که هست؟ به این می اندیشم که
مختصات نسلی بی یقین و بی آرمان چیست و چه آینده ای برای آن متصور است؟ می
گویم نسل بی یقین و بی آرمان ، چرا که این دو ، دو عامل مهم در پویایی ،
بهروزی و سعادت یک فرد ، یک اجتماع و یک نسل هستند. یقین در وجه معرفتی و
آرمان در حوزه ی اراده. نسل ما ، تا حد بسیار زیادی یا فاقد یکی از ایندو
و یا فاقد هردو اینهاست. یقین در بسیاری از زمینه ها ، از چنگ نسل ما خارج
شده است و گاهی که جایی کورسویی می بینیم ، آن یقین اندک هم چون ماهی از
دستمان سر می خورد و دوباره ... . کدام منبع معرفتیست که معرفتی یقینی
بدست دهد؟ معرفتی که مورد نقد قرار نگیرد ، یقینی باشد ، دل را گرم کند و
به فرد اطمینان دهد؟ هر معرفتی در برابر نقد های گاه بسیار کوبنده قرار می
گیرد و هیچ چیزی نیست که بتوانیم مثل پیشینیان ، دلمان را بدان محکم کنیم
و درونمان را با یقین به آن گرم. گویی برای همیشه باید از خیر یقین بگذریم
، چرا که سودایی محال شده است. معرفت بشر و یقین ؟ ممکن است در ریاضیات یا
در میان مفاهیم قراردادی یقینی بیابیم ولی مرادم از یقین ، یقینی است که
دل را گرم می کند ، یقین در مورد امری چنان حیاتی که سراسر زندگی ات را
فرا می گیرد. در مورد این حیاتی ترین موضوعات ، یقینی در دستان ما نیست. و
آرمان. چیزی که خود را وقف آن کنیم ، امر مطلوبی که تحققش خواست عمیق ماست
، چیزی که می ارزد تا با تمام وجود برایش تلاش کنیم. با شما سخن از آرمان
می گویم ؛ معنای حرفم را می فهمید ؟ آرمان ؛ چیزی که ما نداریم. هر آنچه
سخت و استوار بود ، دود شد و به هوا رفت و هر آنچه مقدس بود ، دنیوی شد.
امروز حتی برای آزادی جنگیدن هم این پرسش را پیش می آورد : وقتی ساختار
هستی انسان چنان است که مدام در پی سلطه جویی است ، امروز ، این ظالم از
میان رفت یا آن قانون برداشته شد، فردا دوباره ظالمی دیگر و قانون ظالمانه
ی دیگری به وجود خواهد آمد ؟ نکند برترین آرمان ، برچیدن همین عالم باشد؟ می
دانم ، حرف هایم در مورد آرمان کمی بدبینانه است. حرف های خوشبینانه در
مورد آرمان را هم خودم بلدم و چندان به آنها بی اعتقاد هم نیستم. اما نسل
ما نیاز به بالا آوردن دارد. بالا آوردن دروغ ها ، آرمانهای دروغین ،
آرمانهای رسانه ای ، آرمانهای کودکانه ، مبتذل و حماقت آفرین. نسل ما نیاز
به بازتعریف خودش دارد، فارغ از خواست ها و آرزوهای نسل پیشین ، فارغ از
رسانه های گوناگون ( که بسیاری شان ، در هر جای دنیا حماقت را به طور
گسترده ترویج می کنند) و فارغ از کودکی خودش. نسل ما در دل تارکی تردید ،
نسبیت ، بی یقینی و بی آرمانی جای دارد. باید خودش را پیدا کند. خودش را دوباره تعریف کند و عالمی بسازد با معنایی جدید ، با نسبت هایی خاص خودش. نسل ما آویزان است؛ در میان مفاهیم ، تعاریف و پاسخ های گذشته و
در دل مشکلات و مسائل و بحران های جدید گیر افتاده است. او با جهان کنونی
و پرسش هایی جدید و خانمان برانداز مواجه است اما در میان پاسخ پرسش های
قدیمی و مفاهیم و خواست های گذشتگان زندگی می کند. نسل ما سرنوشت تراژیکی دارد.
داشتم یک مجله گرافیک را ورق می زدم که نوشته ای در پایین یکی از صفحات توجهم را به خودش جلب کرد . آن نوشته تقریبا چنین چیزی بود " چگونه گفتن به اندازه ی چه چیز گفتن مهم است". یاد نادر ابراهیمی افتادم که در نامه ای به همسرش می نویسد : "گاهی احساس می کنم با این که حرف درستی می زنیم ولی زهر ِ بد گفتن آن ، جلوی پذیرشش را می گیرد. خیلی وقت ها این ، نفس حرف های تلخ نیست که دو طرف را می آزارد ، بلکه چگونه گفتن آنهاست که غمی عمیق بر دل می نشاند ( نقل به مضمون)" . بد نیست تمرین کنیم که حتی حرف های تلخ را با همدلی بگوییم.
سلام به دوستان خوبم که در این دو سه ساله ی اخیر به وبلاگ من سر می زدند و با لطف و محبت ، مرا به نوشتن ترغیب می کردند. نوشته ام را اینگونه آغاز کردم تا بگویم از اینجا نیز رفتنی شدم ولی به جایی بهتر ؛ جایی که با دوستان عزیزم جمع شده ایم تا در کنار هم بنویسیم.
مدتی بود نمی نوشتم ، گیر ِ بزرگی در زندگیم نداشتم ، شاید قبضی بود که این روزها کم کم دارد از بین می رود و امیدوارم بسطی به همراه داشته باشد.
در مورد خانه ی جدیدم در همانجا توضیحات کافی را داده ام. اسم وبلاگ جدیدم تجربه بودن
البته این نکته را هم بگویم که سیب را نخواهم بست. حرفهایی هست که فقط در سیب می توانم بنویسم و بس. هر بار که در سیب نوشتم ، در تجربه بودن ، خبر آن را خواهم گذاشت. من با سیب کارهای زیادی دارم.
مدتي رفت و نبود. فكر كردم نكند آن رهگذر هميشه در فكر ِ محله مان اتفاقي برايش افتاده باشد. احوالش را از اين و آن پرسيدم ؛ يكي گفت خبر ندارم ، ديگري گفت : ميگن از اين محل رفته ، نفر سومي هم گفت : به نظرم مياد گرفتنش. و من كه كمي با او دمخور بودم ، احساس كردم هيچ كدام از اين اتفاقات نيفتاده است. بعدها فهميدم كه آن رهگذر عجیب، از محله ي ما نرفته ، بلكه براي قدم زدن و فكر كردن به محله ديگري مي رود : هر روز عصر از سر کوچه تاكسي سوار مي شود و سه خيابان بالاتر پياده شده و قدم مي زند و هر روز 10 بار بيمارستاني كه در آن خيابان هست را دور مي زند ، گاهي گلي مي خرد ، داخل بيمارستان مي شود و ساعتي بعد با لبخندي بر لب از آنجا خارج شده ، روي اولين صندلي مي نشيند ، ده دقيقه اي گريه مي كند و بعد سوار تاكسي شده و بر مي گردد.
رهگذر غمگين ، يك عادم عاديست ، كاملا عادي ؛ از خودم مي پرسم : مگر هر آدم عادي چقدر راز دارد كه اين همه پيچيده به نظر مي آيد؟