تبليغاتX
تجربه بودن
تجربه بودن


تنهایی اولین و آخرین درد انسان است. تنهایی دردی است که همواره سعی می کنیم از آن فرار کنیم اما غافل از اینکه همیشه با ماست؛ در سرشت ماست، هستی ماست. همیشه نسبت میان تنهایی و معنای زندگی برایم سوال برنگیز بوده است. حضور مدام  و احساس عمیق تنهایی ، همیشه احساس بی معنایی را تشدید می کند و من هیچچ موقع نمی فهمم تنهایی رنج آورتر است یا بی معنایی؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


بعد از مرگ، باز هم از حوالی عوارضی جادهٔ تهران قم رد خواهم شد؛ بی‌دادن عوارض. و به سوی قم خواهم آمد. می‌دانم که تو دیگر در قم نیستی. درست که تمام شد برگشتی پیش من. بعد با هم بودیم و با هم زندگی کردیم. ولی خب، می‌گویند پس از مرگ زمان به عقب بر می‌گردد. همه چیز مرور می‌شود و آدم‌ها می‌بینند چه کارهایی کرده‌اند. خلاصه، توی راه تهران قم، کتاب می‌خوانم و خوابم می‌برد. بیدار که می‌شوم رسیده‌ام نزدیک میدان ۷۲ تن. بیدار که می‌شوم تو زنگ می‌زنی و می‌پرسی کجا هستم و چرا اینقدر طول کشید؟ بیدار که می‌شوم رسیده‌ام به نزدیکی‌های تو. می‌گویم قطع نکن، الان برایت دست تکان می‌دهم. آنطرف میدان از اتوبوس پیاده شده‌ام و تو مرا می‌بینی که دست تکان می‌دهم. بعد چه کسی می‌داند در آن لحظه چقدر خوشحالیم و چقدر هیچ جای دنیا مثل میدان ۷۲ تن قم نیست. بعد تو اشک می‌ریزی وقتی به قاب عکسم که نواری سیاه دارد نگاه می‌کنی. بعد من می‌گویم اول حرم یا اول نهار. و تو می‌گویی: «هر طور تو راحتی. دیگه مهم نیست اول کدوم. مهم اینه که با همیم». بعد من دلم از آن دنیا می‌گیرد برای تو که به قاب عکسم نگاه می‌کنی. یادم می‌افتد تو همیشه می‌گفتی چون سر قرار‌هایم دیر می‌رسم همیشه، خودت زود‌تر از من خواهی رفت. می‌دانم. من همیشه دیر رسیده‌ام ولی نمی‌توانم تصور کنم تو زود‌تر بروی. برای همین هم دارم از بعد مرگ خودم می‌نویسم و نه بعد از... تو که دلم نمی‌آید حتی کنار نامت بنویسمش. خیلی خودخواهم. می‌دانم. ولی خب، مگر تو نمی‌گویی که مرد‌ها اغلب خودخواهند؟ بعد می‌رویم کباب توکل برای نهار و من دیردیرام می‌شود که تو بیایی سر خاکم و آب روی سنگ قبرم بریزی و با دست‌های مهربانت سنگ قبرم، تنم را نوازش کنی. بعد من مثل همیشه یک سیخ گوجه و یک سالاد اضافه سفارش می‌دهم و آنقدر می‌خورم تا بترکم. و تو از کباب خودت هم به من می‌دهی. غذا که تمام شد، می‌رویم گذرِ خان. تمبرهندی می‌خریم و راه می‌افتیم سمت حرم. بعد من از خودم می‌پرسم آیا عشق کار درستی بود وقتی که یکی از ما دیر یا زود تنها می‌شود و باید دلش را به یک قاب عکس و یک سنگ قبر و مشتی خاطره خوش کند؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


از تو پرم. حجم خالیت سرد می‌کند هوای پیرامونم را. گرمایم را می‌بلعد این نبودن تو؛ سرد می‌شود پا‌هایم. یخ می‌کند دستانم. نگران ایستادن قلبم هستم. آخ که عشق چه رنجی است در این دنیا. چرا باید وقتی که مرگ هست، وقتی که روزی می‌رسد که خیابان‌ها حضورش را حس نمی‌کنند و کفش هاش گرمای پایش را و لباس هاش گرمای تنش را، چرا وقتی روزی هست که او نباشد، عشق هست؟ و چرا کسی دیگر هست که عاشق بشود، وقتی که روزی هست که نباشد و دستش دستان او را لمس نکند و بدنش در خاک باشد و سرد؟

 آخ، درد می‌کند بدنم. درد می‌کند قلبم؛ تیر می‌کشد بی‌جهت. در گوشم بوق ممتدی را می‌شنوم که انگار بوق قطاری است که مرا از او جدا می‌کند. آخ که عشق، پر از درد است وقتی که مرگی در کار است. ترس از مرگ (مرگ او) پیر می‌کند آدم را. زهر می‌خوراند به کامت. خسته‌ات می‌کند؛ رنجور و غمین.

یاد حرف پروست می‌افتم که می‌گفت بین دوست داشتن و غم نخوردن همواره باید یکی را انتخاب کرد.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

 

بار‌ها با خودم فکر کرده‌ام که چرا وقتی به وبلاگم می‌رسم، ترجیح می‌دهم به جای فلسفه که کم کم دارد به حرفه‌ام تبدیل می‌شود، هرچه بنویسم غیر از فلسفه. البته می‌دانم که ذهنم یک بار برای همیشه به فلسفه آلوده شده است ولی گمان می‌کنم نیاز به گریز از آن، همزمان با نیاز به آن در درونم رشد کرده است. همین است که سبب می‌شود به دنبال جایی باشم تا در آن مطلبی احساسی بنویسم، شعر بگویم، فریاد بزنم و.... سال‌ها پیش دوستی به من می‌گفت چرا در وبلاگت دقیق و فلسفی نمی‌نویسی؟ آن زمان انتقادش را پذیرفتم و چند باری سعی کردم در این وبلاگ حرف‌های جدی و دقیق با صورت بندی چفت و بست دار بنویسم ولی راستش من حتی در کلاس‌های فلسفه هم با اینکه عقلم سر کلاس بود، دلم جای دیگری بود. این روز‌ها دیگر انتقادش را قبول ندارم و دوست دارم تا می‌توانم چیزهایی بنویسم که صورت بندی دقیقی نداشته باشند روایتی باشند از آن قسمت وجودم که دلش می‌خواهد نشت کند از لای انگشتان خودم و خدا و هر کس دیگر و بریزد روی زمین و خلاصه از چنگال همه ما بازیگران عرصه فلسفه یا هر امر جدی خارج شود.

این حرف‌های غیر جدی شامل همه چیز می‌شوند: شادی، رنج، ترس، انتظار و هر آن چیزی که انسان دراعماق وجودش با آن‌ها سر و کار دارد. خلاصه در یک کلام: احساس می‌کنم به عنوان یک انسان نیاز به فریاد زدن، نجوا کردن، گریه کردن، بالاآوردن، خوابیدن و بیدار شدن دارم و از بچگی راهی برای بروز این چیز‌ها و بیان خودم جز نوشتن یاد نگرفته‌ام. خیلی از حرف‌ها هست که نمی‌توانم یا نمی‌خواهم در وبلاگم بنویسم و سعی می‌کنم، مخصوصا حالا که می‌دانم وبلاگم خیلی کمتر خوانده می‌شود، فقط بعضی حرف‌هایی که می‌خواهم از شرشان خلاص شود و دیگر دستکاریشان نکنم را در اینجا بگذارم و البته مطمئن هم باشم جز چند نفر، کسی نمی‌خواندشان و از این بابت هم خیالم راحت باشد.

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

«آدمی به نعمت‌هایی که هرگز به فکر داشتن آن‌ها نیفتاده است، اصلا احساس نیازی نمی‌کند. بلکه بدون آن‌ها هم کاملا راضی است، در حالی که کسی که صد بار بیشتر از دیگری ثروت دارد به علت کمبود آنچه توقع آن را دارد، احساس ناخرسندی می‌کند. از این حیث هم هر کسی افقی دارد که با آنچه برای او شدنی است، تعیین می‌گردد. گستره توقعات هر کس تا سرحد این افق است. اگر در پهنای این افق پدیده‌ای بر او ظاهر شود که امیدی به دسترسی به آن داشته باشد، احساس سعادت می‌کند. برعکس، اگر مشکلاتی پیدا شوند که دورنمای رسیدن به آن را از او سلب کنند، ناخرسند می‌گردد. آنچه خارج از این دایره قرار دارد مطلقا بر او تاثیری نمی‌گذارد.

از این رو فقیر از دارایی ثروتمند مشوش نمی‌گردد و از سوی دیگر ثروتنمد اگر به مقصودش نرسد، با آنچه دارد تسلی نمی‌یابد.» *

حسرت و حسادت دو احساس بی‌پایان‌اند که ورطه‌شان را هیچ منتهایی نیست. اما آدمی حسرت چه چیزی را می‌خورد و به چه کسی حسادت می‌ورزد؟ تعیین این حد و مرز کار دشواری است ولی شاید بتوان با تعمیم تجربه خود و شواهد حاصل از توجه به حسرت‌ها و حسادت‌های اطرفیان به این نتیجه رسید که: «آدمی فقط حسرت اموری را می‌خورد که رسیدن به آن‌ها و یا داشتن آن‌ها را در دایرهٔ امکانات گذشته و حال خود می‌دیده است» و به کسانی حسادت می‌برد «که دست یابی به موقعیتت و داشتن چیزهایی که آن‌ها دارند را در توان گذشته و حال خود می‌دیده است». به نظر می‌رسد همه ما سنجشی واقعی یا خیالی از توان خود داریم و بر اساس این توان واقعی یا خیالی است که افقِ ممکن داشته‌هایمان را تعیین می‌کنیم. حال اگر چیزی در این افق باشد که به آن نرسیده باشیم حسرتش را می‌خوریم و اکر دیگری به آن رسیده باشد، به او رشک می‌بریم یا حسادت می‌کنیم.

رشک بردن (که گویی بار مثبتی دارد) را که کنار بگذاریم، حسرت و حسادت از ویران کننده‌ترین احساس‌های آدمی‌اند. راه به هیچ جایی جز تخریب و ویرانی روان نمی‌برند و اگر‌‌ رها شوند به هر کس و هر چیزی در این افق ممکنات، تعلق می‌گیرند. این را هم به نظر می‌آید که باید پذیرفت که برخی آدم‌ها از لحاظ ساختار روانی بیش از دیگران مستعد حسرت خوردن‌اند؛ برخی بیش از دیگران مستعد حسادت ورزیدن‌اند و برخی آدم‌ها در دوران‌هایی از عمر امکان حسرت خوردن یا حسادت بردنشان افزایش می‌یابد. با این حال درک چرایی و چگونگی ظهور این احساس‌ها و چگونگی درمان آن‌ها، تاثیر تقریبا مستقیمی بر میزان شادی و رضایت خاطر آدمی دارد. امیدوارم بتوانم در آینده اگر پاسخ روشنی برای این پرسش‌ها پیدا کردم با شما هم در میان بگذارم.

 

* در باب حکمت زندگی، آرتور شوپنهاور، ترجمه محمد مبشری، انتشارات نیلوفر، تابستان ۸۸


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

تصویر کودک گرسنه سومالیایی، تصاویر بی‌خانمانی، سیل، زلزله، ترور‌های دسته جمعی، جنازه‌های بر روی هم انباشته شده، دیدن کودکان گرسنه در شهر، دیدن دعوای زن و شوهر همسایه، دیدن معلولی در کنار خیابان، مواجه با خاله، عمه یا عموی سرطانی و مرگ آدم‌ها، این‌ها فقط بخشی از شروری هستند که در طول روز یا هفته یا ماه با آن‌ها مواجهیم.

مسئله شر چه در روایت دیندارانه‌اش و چه در روایت غیر دیندارانه آن، یکی از مهلک‌ترین مسائل است. در هر دو روایت، نتیجه رویت شرور و جدی گرفتن آن‌ها، پرسش جدی از معنای زندگی، و ارزش زیستن است. از خود می‌پرسیم به راستی زندگی به طور کلی و زندگی من به طور خاص، چه هدفی را دنبال می‌کند که چنین رنج‌هایی پیش پای من و دیگران وجود دارد و از سوی دیگر از خود می‌پرسیم این زندگی که بدینسان مستعد ویرانی است، آیا اصلا ارزش زیستن دارد یا نه و چرا پیش از تحمل رنج‌های خود و دیگران به آن خاتمه ندهیم. البته در روایت دیندارانه مسئله شر، قضیه به غایت پیچیده‌تر می‌شود که خودتان بهتر از من می‌دانید.

به این مسئله رویکردهای مختلفی می‌توان داشت ولی در این نوشته من سر بررسی آن‌ها را ندارم. از طرف دیگر مایل نیستم در این نوشته به این بپردازم که کدام تقریر از شرور و کدام تفسیر از آن‌ها، موجه است و در هر یک از روایت‌های فوق، مسئله شر به طور دقیق چه چیزهایی را نشانه می‌رود.

. ولی چه راه حل نظری یا عملی‌ای (که البته راه حل‌های عملی مواجه با شرور عموما فردی‌اند) برای این مسئله وجود داشته باشد یا نه، وضع هر کدام از ما در مواجه با آن متفاوت از دیگری است. ما بیش از آنکه بتوانیم با یافتن پاسخی، به معارضه با این مسئله برویم، درگیر این هستیم که در مقابل آن از پا در می‌آییم یا نه.

به بیان دیگر:

آدم‌ها ظرفیت‌های متفاوتی دارند.

هر کسی زمانی در برابر فشار شرور از پا در می‌آید و آستانه تحملی در مواجه با این مسئله دارد. (به تعبیر ویلیام جیمز، میزان کلی شرور در عالم بیش از تحمل آدمی است)

لذا: آدم‌ها باید تلاش کنند به آستانه تحملشان نرسند.

به نظر من در مورد عمده اموری که از یک سو از لحاظ نظری از ما می‌گریزند و از سوی دیگر از لحاظ عملی و عاطفی، به شدت بر ما اثر می‌گذارند، باید همین رویکرد را در پیش گرفت.

البته واضح است که ما را گریزی از مواجه با برخی شرور نیست و زندگی فردی هر کس، او را به نقاطی می‌رساند که به زعم او یا به زعم همگان، جایگاه شروراند ولی در هر صورت می‌توانیم خودخواسته و آگاهانه خود را با در آویختن با شرور گوناگون از پای در نیاوریم. مثلا خیلی از ما عادت داریم به عمد تصاویر خشن درد و رنج را ببینیم، عکس‌های فقر و گرسنگی و سوختگی با اسید و... را در فیس بوک به اشتراک بگذاریم، از رنج‌های عمیق این و آن برای همدیگر تعریف کنیم و.... من، اما هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم این کار‌ها، این عکس و خبر منتشر کردن‌ها در فیس بوک و... عموما ضررش بیش از نفعش است. با این کار داریم ناخودآگاه به از پا در آمدن خود و دوستانمان در مواحه با شرور یاری می‌رسانیم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


غم را نشانه ایست، ترس را هم، شادی را هم، اضطراب را هم و.... اما احساس‌های بی‌نشان چیستند؟ شاید آنچه که نشانی ندارد، به راستی وجود هم ندارد. ولی درون نگری چیز دیگری می‌گوید. دو دسته احساس هستند که چندان شناخته شده نیستند: احساس‌هایی که نشانی ندارند و احساس‌هایی که نشانه‌هایشان مفهوم نیستند.

برای احساس‌هایی که نشانه‌ای ندارند، واژه‌ای هم وجود ندارد. شاید نزدیک‌ترین نشانه برای آن‌ها گونه‌ای دلشوره باشد و اینکه وقتی دچارشان می‌شوی، فقط دلت سکوت می‌خواهد.

 احساس‌هایی هم هستند که نشانه‌هایی دارند ولی نشانه‌هایشان مفهوم نیستند. مثلا حسادت همراه با رشک و ناامیدی و حسرت. این یک حس ترکیبی است که هر بار نشانه‌ای خاص دارد. یا عشق آمیخته به ناراحتی، اضطراب، ترس و گفتگوی درونی؛ نشانه‌های این احساس هم مفهوم نیست و هر بار بروزی متفاوت پیدا می‌کنند.

خیلی مواقع با خودم فکر می‌کنم چقدر با احساس‌هایم غریبه‌ام. احساس می‌کنم تا زمانی که احساساتم را تک تک نشناسم نمی‌توانم با خودم آشتی کنم و آخ که چقدر دلم می‌خواهد با خودم آشتی کنم. احساس می‌کنم اگر با خودم آشتی نکرده بمیرم، همه چیز را باخته‌ام. راستش را بخواهید دقیق نمی‌توانم توضیح بدهم که آشتی با خود یعنی چه ولی احساس می‌کنم بهترین تعبیر برای چیزی که از صمیم قلب می‌خواهمش همین باشد.

حالا که سر حرف باز شده بگذار بگویم که دلم می‌خواست زندگی اینقدر جهتش را عوض نکند و مرا کمی به حال خدم بگذارد. می‌دانم که می‌پرسید یعنی چی؟ و چرا حرف‌های بی‌معنی می‌زنی؟ ولی خب، احساس می‌کنم زندگی آنقدر سخت است که گاهی راه خودش را می‌رود و گاهی به من می‌چسبد تا خسته‌ام کند. خلاصه کاش سقراط، انسان نبود و انسان فانی نبود تا... یا شاید بهتر از همه این بود که من نمی‌بودم؛ در این صورت سقراط چه فانی بود و چه نبود فرقی نمی‌کرد و انسان چه فانی بود و چه نبود، هیچ دخلی به من نداشت. کاش نمی‌بودم... میل به نبودن هم از آن احساس های بی نشانه است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

دوستی می‌گفت من نمی‌دانم چرا تو دچار بحران ادواری درد خدا می‌شوی؟ دوست دیگری می‌گفت من نمی‌توانم این همه دغدغه خدایی که تو داری را بفهمم. دوست دیگری می‌گفت نمی‌توانم بفهمم چرا ایده تکامل در جان تو نمی‌نشیند؟ عزیز دیگری می‌گفت چرا با وجود این همه شرور هنوز هم اینقدر پافشاری می‌کنی؟ دیگری می‌گفت تو گمان می‌کنی با فلسفه خواندن مشکلت حل می‌شود؟ عزیزی می‌گفت چرا جان سختی می‌کنی، خدا راحت‌تر از این حرف‌ها پذیرفته می‌شود. یا کسی می‌گفت که خودت بهتر می‌دانی که کار خدا با ایمان است، نه با عقل؛ و جهان هم دار آزمایش است، نه آسایش، چرا این گونه نمی‌بینی؟ با دوست دیگری می‌گفت به دین پیرزنان باش و به شر کلّی عالم کار نداشته باش، شرهای زندگی خودت را از بین ببر، همین برای کل زندگیت بس است. یا دوست بسیار محترمی می‌گفت، بیا و همکار خدا شو و با تلاش در این دوران عمرت، از رنج‌ها بکاه.

در طول این سال‌ها بیش از دوستانم، خودم این سوالات را از خودم پرسیده‌ام و جواب‌های مختلفی به آن‌ها داده‌ام. با این حال به نظرم می‌رسد، مسئله خدا را از هر دری که بیرون می‌کنم، از دری دیگر یا از پنجره‌ای یا از سوراخی هرچند کوچک دوباره به درون می‌آید. همه مسائل‌ام از معنای زندگی گرفته تا اخلاق و سیاست و ... همه به این مسئله گره می‌خورد. می‌کوشم با دست و دندان این گره‌ها را باز کنم ولی تا به جایی می‌رسم، دوباره کلاف باور‌ها و عواطف و خواست‌هایم، در چالش خدا گره می‌خورد به هم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |


در اکثر لحظات زندگی که پای انتخاب در میان است، خصوصا وقتی که پای انتخاب‌های مهم زندگی در میان باشد، این دوگانه آزادی/قدرت است که چالش اصلی را پیش روی انسان می‌نهد. در زندگی از یک سو به قدرت (اقسام مختلف قدرت از قبیل قدرت اقتصادی، قدرت سیاسی و شهرت و نیکنامی و...) نیازمندیم و از سوی دیگر برای بدست آوردن این قدرت ها ، ناگزیریم آزادی خود را از دست بدهیم. مثلا برای کسب قدرت اقتصادی ناگزیریم از جایی حقوق بگیریم و این یعنی وا نهادن بخشی از آزادی به آنجا که از آن حقوق می‌گیریم. ما نمی‌توانیم هرموقع که دلمان خواست سر کار برویم و در محیط کار، هر طور که دلمان خواست با دیگران رفتار کنیم و کاری را که به ما محول شده، هر موقع که دلمان خواست تحویل بدهیم.

همینطور است زمانی که آبرو و نیک نامی می‌خواهیم. وقتی می‌خواهیم میان مردم خوشنام باشیم، نمی‌توانیم هر طور که دلمان می‌خواهد با دیگران رفتار کنیم. یا وقتی طالب قدرت سیاسی هستیم، برای اینکه رأی مردم را بدست آوریم ناگزیریم بخشی از آزادی خود را به مردم بدهیم تا رأی بیاوریم. ما نمی‌توانیم هر طور که دلمان می‌خواهد رفتار کنیم و رأی بالایی از از میان توده متکثر و مختلف العقیده بدست بیاوریم. یا ممکن است برای کسب قدرت سیاسی خود را به فرد قدرتمندی وصل کنیم و از مجرای قدرت او به میزانی از قدرت سیاسی دست یابیم. در این حالت هم ناگزیریم بخشی از آزادی خود را به آن فرد واگذار کنیم و در حوزه‌هایی از زندگی، مطابق خواست او عمل کنیم.

خلاصه اینکه، در اغلب موارد، باید آزادی را تا حدی یا به طور کامل وا نهاد تا قدرت را بدست آورد یا قید قدرت را زد و از آزادی لذت برد. در این باره سخن فراوان است. در این مطلب فقط می‌خواهم به یک نکته اشاره کنم:

خیلی مواقع وانهادن آزادی، به صراحت اتفاق نمی‌افتد که اگر صریح بود ممکن نبود به آن تن دهیم. گاهی اوقات حتی پذیرفتن هدیه ای گران قیمت از یک دوست، شروع وا نهادن تدریجی آزادی به او می‌شود. گاهی شنیدن تعریف از افراد فامیل و دوستان و آشنایان و جذابیت آن برای فرد، می‌شود شروع یک فرایند تدریجی وا نهادن آزادی، و هزار و یک مورد دیگر. مدتی می‌گذرد و می‌بینی که بنده کس یا کسانی شده‌ای که نمی‌خواهی و راه گریزی هم از این بندگی نیست. به نظرم خیلی زیرکی می‌خواهد مجاری شیرین ورود تدریجی قدرت و سلب آزادی را شناختن.

البته قسمت اخیر مطلب بالا برای کسانی مسئله است که باور داشته باشند آزادی از قدرت مهم‌تر است و یا اینکه در ‌‌نهایت، حفظ آزادی به زندگی سعادتمندانه به طور کلی نزدیک‌تر است.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

چیزهایی در زندگی هست که بیش از آنچه که باید، عجیب و غریب‌اند و همین باعث می‌شود گمان کنی از اینجا نیستند و از جایی دیگرند یا نشانه‌ای از جای دیگری هستند؛ چیزهایی چون عشق، مرگ، زیبایی، همدردی و.... ؛ چیزهایی که سبب می‌شوند در حیرت باقی بمانی و ساکن هیچ ساحلی نشوی. همیشه چیزی تکان دهنده هست که نگذارد نامی بر روی خودت بگذاری یا خودت را با چیزی ب‌شناسی. همیشه چیزی عجیب در مسیر سرنوشت تو هست که ممکن است ویرانت کند و آنگاه یا بسازدت یا در باد ر‌هایت کند.

حیرت چیزی بیش از در میانِ راه ماندن و در مورد چیزی داوری نکردن است. حیرت از جنس شیفتگی است که در تو پدید می‌‌اید ولی تو در آن نقشی نداری. مسکنش درون توست ولی تو در آن حل می‌شوی. حالتی است غم آلود اما عمیق که از هیجان سرشار است ولی تهی است از میلِ به در جایی ماندن و به چیزی دل بستن. حیرت از جنس ایمان هم نیست. حیرت حالتی است که وقتی آن را داری، خودت هم خودت را نمی‌‌شناسی.

گمانم خدا، جان جهان، هستی مطلق یا هر نامی که می‌خواهید به او بدهید، این جهان را طوری آفریده است که آدمیان اگر سر در اسرار آن فرو برند، یقین همیشه از دستشان خواهد گریخت. حیرت به جای آن خواهد نشست و این حیرت، آدمی را ویران خواهد کرد. بگذار بگویم که حتی گرسنگی کودکان آفریقایی یا مرگ و فقر و بیماری و فلاکت و بدبختی و کشتار انسان‌ها، هیچ کدام به تو اجازه نمی‌دهند که به یقین برسی: به این یقین که جهان شر است و اویی در کار نیست؛ و هیچ نوزاد و عشق و همدردی و زیبایی و... ‌ای هم به تو اجازه نمی‌دهند که بگویی این جهان یکسره خوب است و او چنین و چنان است. گمانم ما دچار هستیم و در چاهی عمیق فرو افتاده‌ایم. ما متولد شده‌ایم، هستیم و زندگی می‌کنیم و این یعنی طعمه حیرت شدن. کاش اینگونه بلعیده (متولد) نمی‌شدیم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |